سلام

بغض دردت را به روی شانه هایم گریه کن
دورم از تو صبر کن وقتی میایم گریه کن


در میان گریه چشمان تو غوغا می شود
ای فدای چشمهایت چشمهایم، گریه کن

ابر بی بارانم اما گریه می خواهد دلم
من به جایت بغض کردم تو به جایم گریه کن

شمع خاموشم هزاران شعله در جان منست
روشنم کن بعد بنشین پا به پایم گریه کن

داستانم داستان بی سرانجامیست ، حیف
قطره قطره آب خواهم شد برایم گریه کن

×××××

خدایا بر لبم لبخند اگر باشد ...

اندرون سینه اندوهی فراوان است ...

خوب میدانی که این لبخندهای تلخ

به کامم هیچ شیرینی نمی بخشد ....

خدایا تو آگاهی ز پندارم ....

ﻣﻦ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ


ﻭﻟﯽ …


ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ …


ﯾﮏ ﻣﻼﻓﻪ ﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ …


ﺑﻪ ﻣﻦ …


ﺑﻪ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻫﺎﯾﻢ …


ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺷﯽ ﻫﺎﯾﻢ …


ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﻡ …


ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﻋﮑﺴﻢ ﺑﻐﺾ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ


ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ:


ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ازمن خواست حلالش کنم....

همان کسی که با بی رحمی

محبتهایم را حرام کرده بود...

بله.. با توام...

ما نمیگیـــم شاخیـــم یا خاصیـــم !

این مهـــمه

تو که خاصـــی یا شاخـــی ؛

درگیـــر مایــی...

" این یعنــــی ارزش "

با اجازه...

ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺍﻭﻧﻘﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﯽ
ﮐﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻧﻢ
ﻧﺪﺍﺭﯼ....
ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻨﻦ...
ﮐﻼ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺲ ﺑﺮﺍﺕ...
مثه الان من...

 

هر اتفاقي بيافتد مي

دانم كه مي توانم با آن

كنار بيايم.

امروز روز خوبي است و

اين لحظات بهترين لحظه هاي

زندگي من است .

درست است كه من گاهي

مي افتم ، اما بلند مي شوم

و دوباره راه صحيح را ادامه مي دهم .

در سختي هاي زندگي مي خندم چون احساس مي كنم كه

بالاخره من برنده مي شوم.

در برابر مشكلات ناشكري نمي كنم چون ياد گرفته ام صبر

كنم و شرايط مثبت را براي خودم ايجاد كنم.



معجزه اميد

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

يا زمينی را که دلش از سردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبريز شد و

نفسی از سر اميد کشيد

و در آغاز بهار، دشتی از ياس سپيد

زير پاهامان ريخت،

تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!

ماه من، غصه چرا؟ !

خواهش...

برایم دعا کن ...

اجابتش مهم نیست!

نیاز من به آرامشی است که بدانم تو به یاد منی …

با شماهام...

خیلی سخته آدم فراموش بشه؟

نه؟

مثل شماها که منو فراموش کردین....

بله...

به بعضیا باید گفت:

 

ممکنه دورم شلوغ نباشه

 

مهم پشتمه که خالی نیست

اره..

کاشکی گاهی وقتا...

خدا از پشت ابر ها بیاد بیرون...


گوشم رو محکم بگیره و داد بزنه...


آهااای...


بشین سرجات و اینقدر غرنزن...!!!


همینه که هست...!!!


بعد یه چشمک میزد...


و آروم توی گوشم می گفت...


همه چیز درست میشه...

چی بگم...

حال بدی دارم ...

انگار چراغ جادو در دست هایت باشد ،

و بدانی آرزوهایت هرگز برآورده نمی شوند

با این حال

هِی آرزو کنی ...!!!

...

اندوه که از حد بگذرد...

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن !

دیگر مهم نیست....بودن یا نبودن...!!

دوست داشتن یا نـداشتن ...!!

آنچه اهمیت دارد...

کشداری رخوتناک از حسی است...

که دیگر تـو را به واکنش نمی‌کشاند!

در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی

و نگاه می‌کنی و نگاه و نـگــــــــــاه....

امروز..

امروز ...

شاید یک اتفاق خوب افتاده باشد.....


کمی عوض شدم .
دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم .
به کسی تکیه نمیکنم .
از کسی انتظار محبت ندارم .
خودم بوسه میزنم بر دستانم .
سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم .
نگران خودم میشوم .
برای خودم هدیه میخرم .
با خودم ساعت ...ها حرف میزنم در دنیای خودم .

کسی حق ورود ندارد جز خودم...


خدايــــــــــــا ؛



ايـن روزهــا حرفهـــايم بوی نـاشـــکری مي دهنــد. . .



امـــا تــــــــو ..



بـه حســـاب تنهـــايي و دردی که می دانی بگـــذار. . .!

 

یـﮧ وقتایے تـو زندگے مے رسـﮧ

کـﮧ بـايد دستـت رو بـزنے زيـرِ چـونت

و جريـان زِنـدگـيت رو فقـط تمـاشـا كنے

بعدشم بگـے: بـﮧ درک

گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد . . .؛

دیــروز رآ بِه یآد بــیآوَری . . .؛

اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری . . .!!!
...
وَ حآل هــَم کِه . . .؛

گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد . . .؛

زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . .؛

وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی . . .؛

بــِنـِشینی وَ فــَقــَط نــِگآه کــُنی . . .!!!

گآهی دِلگــیری . . . ؛

شآیــَد اَز خودَت . . .؛

شآیــَد . . !!

از یه دوست...

نمیدونم چرا...

چرا وقتی کسی ی مشکلی داره من حاضر نیستم که قدمی براش بردارم؟؟!!چرا خودم وقتی ی مشکلی دارم زمین و زمون رو به هم میدوزم اما وقتی کسی میاد پیشم و از مشکلش میگه با خونسردی میگم که خدا بزرگه؟؟!!چرا دیگه سنگ میندازم جلوی پاشون وقتی که نمی تونم کاری انجام بدم؟؟!!چرا وقتی از دستم بر نمیاد که از لحاظ مالی،روحی،گرو گذاشتن آبرو ،واسطه بودن و...کاری انجام بدم دعا رو هم ازش دریغ میکنم؟؟!!چرا وقتی که میخاد از دردش بهم بگه میگم بابا دست از سر کچل من بردار مگه من آجیل مشگل گشام؟؟!!چرا من یادگرفتم که اینقدر خودخواه باشم که فقط به فکر این باشم که مشکل خودم حل بشه،خودم در آسایش باشم؟؟!!

آره خب،این ی واقعیت که من خودم رو بیشتر از دیگران دوست دارم و همیشه در همه ی موقعیتها خودم رو بر دیگران ترجیح میدم.آخه اینقدر خودم گرفتارم که اگه قرار به گریه کردن باشه باید به حال خودم گریه کنم و اگه قرار به کمک کردن باشه خودم از بقیه محتاج ترم.

همین..


خدایا من بی او دوام نمیاورم

کمکم کن باشه ؟

خداوندا با خداوندیت قسم محبت و نگاهش برایم بس است

دیگران را نمیخواهم

جای همه ی نداشته هایم از بچگی تا کنون عشق مرا نگاه دار

شما بگین..میشه؟


عجیب ناراحتم ...عجیب...


چرا این دلشوره ها از بین نمیرن؟

چرا همش خیال میکنم قراره یه اتفاق بدی بیوفته؟

نکنه واقعا اینطوری باشه؟؟؟

چکار کنم؟

جز دعا کاری میتونم بکنم؟؟؟؟نه نمیتونم..چون از هیچی این دنیا خبر ندارم..

خدا میشه بین این همه ادم دسته منو بگیری؟میشه؟

۷/۵/۹۲


ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺑﺰﺍﺭﯼ


ﺑﺎﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ


ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻨﺪﯼ


ﺑﺎﺯ ﺑﺠﻨﮕﯽ


ﺑﺎﺯ ﺑﯿﻔﺘﯽ ﻭ ﻣﺤﮑﻤﺘﺮ ﭘﺎﺷﯽ


ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ


ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺑﮕﯽ :


ﻣﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺩﺍﺩﯾﻦ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ

ﻧﻤﯽ ﺭﺳﻪ ....

آشغال

 
دستت باید بزاری رو شونه ی بعضی ها و بگی نه خوشم
 
  اومد از اونی که فکر می کردم آشغال تری.....

خدا خواهش..

ای ی ی ی ی ی ی ی ی ی خداااااااااااااااااااااااااااااا

میدونم رویی پیشت ندارم..

خواهش میکنم

به ابرویه اونایی که

دوستشون داری

خواهش میکنم منو از این دشواریها رها کن

ازت خواهش میکنم..

التماست میکنم خدا..

 

هستم ولی خسته ام..

به ظاهر همه چیز خوبه, مرتبه

 

اتفاقی نیافتاده

 

همه کارها به وقتش انجام می‌شود

 

هیچ مشکلی وجود ندارد

 

اما

 

در درونم غوغاست

 

یه جورایی انگاری که دعوا شده

 

شاید هم می خواهد دعوا بشود اما دیگرکسی حوصله دعوا را هم ندارد

 

نمی دانم چه بگویم؟ این روزها دیگه حوصله حرف زدن را هم ندارم فقط

 

می‌آیم که بگویم هستم


 

خستم


 

اما هستم


 

سخته


 

اما هستم


 

نمی خندم


 

اما هستم


 

هستم تا ثابت کنم که انسان هرآنچه بخواهد می تواند انجام دهد.

 

هستم تا بگویم خدایا هرآنچه بدهی را پذیرایم.

 

فقط هستم همین ...

.......................................................................................................................

.........................................................................................................................

خــــــدایــــــــــا . . .



میبینی من شاگرد خوبی نیستم .



تو که میبینی من درسهام و خوب پس نمیدم..



تو که میبینی من در تمام امتحانات تو مردود میشوم …



پس چــرا ؟ ؟ ؟



پس چرا ،پرونده رو نمیذاری زیر بغلم و از اینجا بیرونم



نمیکنی ؟ ؟

كلافـــه ام

درست شبيـــه لحظـــه ای كـه

مـــادربـــزرگـــــــ

نمی توانـــد ســـوزن نـــخ كنـــد !


شاید..


شاید آرام تر میشدم

فقط و فقط

اگر میفهمیدی

شعر هایم به همین راحتی که میخوانی

نوشته نشده اند..

اینم منم دیگه..

اخلاقم گند است؟؟
به خودم مربوط است!!
غرورم از حد گذشته است؟؟
به خودم مربوط است!! ...

تمام زندگی ام خودخواهانه است؟؟
زندگی خودم است!!
از عده ای متنفر شده ام؟؟
به خودم مربوط است!!
از ناصحان خوشم نمی آید؟؟
سلیقه ی خودم است!!
صدای خنده هایم از حد عادی بلندتر است؟؟
خوش حالی خودم است!!
عده ای را به فراموشی سپرده ام؟؟
حافظه ی خودم است!!
دلم می خواهد این گونه باشم!!
مجبور به تحمل من نیستید...
من همینم راضیم از خودم...
(گیرم که باخته ام)!!
اما کسی جرات ندارد به من دست بزند،
یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد،
شوخی نیست من شاه شطرنجم !!!
تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم
باب میلم بسازم...
آرزو طلب نمیكنم،
آرزو میسازم...
لزومی ندارد من همانی باشم
که تو فکر می کنی ،
من همانی ام که حتی
فکرش را هم نمی توانی بکنی ...
لبخند می زنم و
او فکر میکند بازی را برده ،
هرگز نمی فهمد با هر کسی
رقابت نمی کنم...
زانو نمی زنم،
حتی اگر سقف آسمان ،
کوتاهتر از قد من باشد !
زانو نمی زنم،
حتی اگر تمام مردم دنیا
روی زانوهایشان راه بروند !
من زانو نمی زنم...
من مسئول حرفها و رفتارهایم هستم،
اما مسئول برداشت شما
از آنها نیستم..


با اجازه..

یه وقت هایی هست تو زندگی ادم..
بعد از کلی دویدن

یهو می ایستی..

سرتو میندازی پایین و آروم میگی:

.

.

.

خدایا,دیگه زورم نمیرسه...!

                                              پــشـت سـَرَم زيــآב حـَـرفــ ميــزَنـَن ... ؟

اشــكآل نـَבآره ...

سـَگــے كـہ مـَنــو نميــشـنآسـہ ...

زيــآב وآق وآق ميــكــنـہ ...

چی بگم...

قــــرصهـــآے پـــنهـــآنـے ...

سـیگآرهــآے پـــنهـــآنـے ...

بــغــضهـــآے پـــنهـــآنـے ...

و بـــعد پنـــهــآטּ شـــבטּ پــشــتِ لبـــخــنـבےبــــزرگــــــ .. .

آבҐ هـــآ رآ گــــول زבטּ !

مــثـل آب خـــورבטּ اســــت !

مــــرבمــے ڪﮧ همــیشــﮧ عــقلــشـآטּ بــﮧ چـشمــشآטּ اســــت ...

تعجبی نداره این دلشوره ها و دلهره ها...

تعجبی نداره این رو برگردوندن ها...

تعجبی نداره این خوددار بودن ها...

همه چی به من برمیگرده!

آره! و هیچ تعجبی هم نداره...

اینجا..

امروز خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحتم و شاید...شاید هم داغون... شاید هم درمونده...کسی که نمیدونه باید چکار کنه...گیر کردم...بین دوتا دیوار که هر لحظه بهم نزدیکتر میشن...خدایا چکار کنم.....

هی...

هی آدم ها ........باور کنیدمی خواهم از شمادورترین بمانم........نزدیک که می شوید سردی عاطفه هایتان وجودم را میلرزاند محض رضای خدا.........دور بمانید

دوستان کجان پس؟

2iob5f3g102luzdifd8.jpg

امروز چند شنبه است؟

چندم کدام ماه و چندم کدام سال است؟

امروز چند سال از من می گذرد؟

و من چند ساله ام ؟

چیزی به یاد نمی آورم جز اینکه

امروز اکنون است و اینجا زمین است

 
و من به دنیا آمده ام...

به رسم عادت:
تولدم مبارک

 

 

پ.ن  ۱۶/۱/۹۲: دوستای گلم  هزار بار مرسی...
 
دوستون دارم...